تبليغاتX
Lilypie 6th to 18th Ticker در برهوت تنهایی
یکشنبه بیست و یکم تیر 1388
سلام

یه داستان خوب می خوام براتون بذارم

نقاب

مرد گوشی را برداشت.به شماره نگاه کرد.

آن را در گوش گذاشت.

زن از پشت خط گفت:سلام.وقت داری با هم حرف بزنیم؟

- سلام

و زیر چشمی به زن٬ که کنارش نشسته بود٬نگاه کرد:الان نه.

- همسرت اون جاست؟

مرد دست دور گردن زن انداخت:آره.

- پس بعدن تماس می گیرم.خداحافظ.

- خوبه.خداحافظ.

گوشی را روی میز گذاشت.دست دور کمر زن انداخت. 

 او را به طرف خودش کشید:کجا بودیم عزیزم؟

زن با دو دست او را به عقب هل داد :کی بود؟

- یکی از دوستام.

- پس چرا رنگت پرید؟

- نه٬ نه.چیز خاصی نیست.

زن٬صورت نزدیک صورت او برد.

آهسته پرسید:همسرت بود؟

نویسنده:سهیل میرزایی

امیدوارم خوشتون اومده باشه

جالب بود نه؟!

راستی ممنونم از نظراتتون دوستان

تا بعد بچه ها

  

 

 

+ سیما ساعت 18:14 اینا رو نوشت
چهارشنبه سوم تیر 1388
سلام خدمت تمام دوستان عزیزم

خب امید وارم همگی شاد و سر حال باشید

ممنونم از اینکه این قدر نسبت به من لطف دارین

می خواستم یه نوشته ی قشنگ براتون بذارم امید وارم خوشتون بیاد

آرزو مکن که خدا را در جایی جز همه جا بیابی. هر مخلوقی نشانی از خداست و هیچ مخلوقی را هویدا

نمیسازد. ما همگی اعتقاد داریم که باید خدا را کشف کرد. دریغا که نمیدانیم همچنان که در انتظار او به

سر میبریم به کدام درگاه نیاز داریم به هر کجا بروی جز خدا چیزی را دیدار نمیتوانی کرد. خدا همان است

که پیش روی ماست.ای کاش عظمت در نگاه تو باشد نه در چیزی که به آن مینگری.

درست است که اعمال ما ما را میسوزانند ولی تابندگی ما از همین است و اگر روح ما ارزش  چیزی را

داشته دلیل بر آن است که سخت تر از دیگران سوخته است. هرگز در این جهان چیزی ندیده ام که حتی

اندکی زیبا باشد مگر آنکه فورا ارزو کرده ام تا همه مهر من آنرا در برگیرد.

" آندره ژید"

راستی اضطرابم الکی بود

کارنامم رو گرفتم

فقط خیلی عجیب بود اون درسایی که انتظار داشتم خوب شم خوب نشد اونایی رو هم که فکر می کردم بد می شم خوب شدم

می خواستم یه داستانم براتون بذارم

عــشــق واقــعــی

در جـزيـره اي زيـبـا تـمام حـواس آدمـيان، زنـدگي مـي کردند: ثـروت، شادي، غـم، غـرور، عـشق و ...
روزي خــبــر رسـيــد کــه بــه زودي جــزيــره بــه زيــر آب خــواهــد رفــت.
همه ساکنين جزيره قايق هايشان را آماده و جزيره را ترک کردند.
اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بماند، چون او عاشق جزيره بود.
وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت، عشق از ثروت که با قايقي با شکوه جزيره را ترک مي کرد کمک خواست و به او گفت:" آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟"
ثروت گفت: " نه، من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم هست و ديگر جايي براي تو وجود ندارد. "
پس عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکان امني بود، کمک خواست غرور گفت:
 " نه، نمي توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد "
غم در نزديکي عشق بود. پس عشق به او گفت: " اجازه بده تا من با تو بيايم. "
غـم بـا صـداي حـزن آلـود گـفـت:
" آه، عشق، من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم. "
عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را هم نشنيد. آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد و عشق ديگر نااميد شده بود که ناگهان صدايي
سالخورده گفت: " بيا عشق، من تو را خواهم برد. "
عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترک کرد. وقتي به خشکي رسيدند، پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسي که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد " علم " که مشغول حل مساله اي روي شن هاي ساحل بود، رفت و از او پرسيد: " آن پيرمرد که بـود؟ "عـلـم پـاسـخ داد: "زمـان"
عشق با تعجب گفت: " زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد؟ "
علم لبخندي خردمندانه زد و گفت: " زيرا تنها زمان است كه قادر به درک عظمت عشق است. "
گذشت زمان بر آنها که منتظر می‌مانند بسیار کند، بر آنها که می‌هراسند بسیار تند، بر آنها که زانوی غم در بغل می‌گیرند بسیار طولانی و بر آنها که به سرخوشی می‌گذرانند بسیار کوتاه است.
 امـا بـر آنـهـا کـه عـشـق مـی‌وزنـد،
 زمان را هيچگاه آغاز و پایانی نیست چرا كه تنها زمان است كه مي تواند معناي واقعي عشق را مـــــتـــــجـــــلـــــي ســـــازد ...

امید وارم خوشتون اومده باشه

بازم مرسی بابت نظراتتون

تا بعد

 

 

+ سیما ساعت 17:41 اینا رو نوشت