تبليغاتX
Lilypie 6th to 18th Ticker در برهوت تنهایی
پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387
سلام ببخشید تو رو خدامی دونم دیر کردم

راستی از نظراتون هم ممنون

مخصوصا از عاشق تنها و فرشته کو چو لو

شاید بگین کسی داره دم از رفاقت و معرفت می زنه که خودش بد تر از همس ولی به خدا من توی این

چند روز حتی اینترنت هم نیومدم چه برسه که بیام و نظر بدم در هر صورت منو ببخشید

راستی روز باباهام مبارک که بهترین موجودای جهانند

چون همیشه آدمو از لحاظ مالی ....می دونید که آدمو در هر صورت اکی می کنن

ومهم تر از همه می خوام بازم لطف کنین و نظر بدین ای با وفایان

+ سیما ساعت 19:12 اینا رو نوشت
پنجشنبه بیستم تیر 1387
سلام

چرا به من سر نمی زنین

چون سر نمی زنین یه خبر دارم

و اون این که تنها رو یه چند وقتی نمی نویسم چون می خوام یه کو چو لو ادامش بدم

تو رو خدا نظر بدین ای انسان های بی وفا

تا بعد خداحا فظ ای بی وفا یان

+ سیما ساعت 17:42 اینا رو نوشت
شنبه پانزدهم تیر 1387
سلام بچه ها

می خوام بقیه ی تنها روبنویسم

 ادامه ی تنها

تنها الکی گریه می کنه دلیل گریش رو هیچ کس نمی دو نه رفته تو اتاقشو در رو ،روخودش قفل کرده وداره به مهرداد نگاه می کنه و گر یه می کنه  صدای اون مرد بی احساس صدای فر یاد هاش صدای برخورد کمربندش به تن عریان و ضعیف یک زن میاد تمام این صدا هآتو گوش تنها پیچیده آرمین بابای تنها نمی فهمه تنها تو سنیه که به محبت نیاز داره بی هیچ دلیل و منطقی داد می زنه فحش میده  به آذین مادر تنها  و آذین سکوت می کنه آذین سکوت می کنه که تنها غصه نخوره ولی بد ترهتنها داره تو آتیش نفهمی آرمین باباش می سوزه شک ها ی بی مو ردش به آذین به ترانه به تنها  چه طور ممکنه آرمین عاشقانه اعضای خونوادش رو دوست داشته باشه ولی اونها رو تا سر حد جنون اذیت کنه ؟

بعضی وقتا تنها تنها تنها و خواب ..............

خوب گفتم زیاد اذیتتون نکنم

ُفعلا تا بعد

راستی توروخدا نظر بدین

+ سیما ساعت 20:2 اینا رو نوشت
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387
سلام

خبر خبر خبر خبر فوق العاده خوب

می خوام همین الان داستانمو بنویسم

                                     

              تنها

توی یه اتاق تاریک تاریک و کو چیک نشسته و داره به بیرون نگاه می کنه به بچه های همسایه که چه آزا دانه و شاد دارن بازی میکنن می خندن به زندگی حتی وقتی می خورن زمین ژسر کو چو لوی همسایه مهرداد از ژاش یه عالمه داره خون می آد اما می خنده  می خنده به زندگی وازش لذت می بره و محبت ژدر و مادرش رو تا عمق استخوناش حس می کنه تنها داره غبطه می خوره به مهرداد که چه قدر خوش بخته سخته آدم تو سنی باشه که به آدما ی با شعور احتیاج داشته با شه که درکش کنن

ولی تو این دنیای به این بزرگی فقط دو نفر سهم اونه از زندگی

ببخشید بتید برم فعلا

+ سیما ساعت 19:5 اینا رو نوشت
چهارشنبه پنجم تیر 1387
دیر کردم ببخشید
سلام اراذل محترم ببخشید دیر اومدم

از این که دیر میام معذرت خواهی می کنم

واقعا عصبانیم چون بار دومه که می نویسم و می ره حالم داره بهم می خوره

در هر صورت روز مادر رو به همه ی مادرای خوب و دوست داشتنی تبریک می گم

                                          

                                         

این گل ها مالمامانا ی عزیزه

راستی قول میدم به زودی داستانم رو بنویسم فعلا اسوشو می گم

 تنها

فعلا تا یه دیدار دیگه خدا حا فظ

راستی نظر یا دتون نره

 

+ سیما ساعت 21:8 اینا رو نوشت